X
تبلیغات
ابله - خاطرات پور×نوی من!

ابله

وقتي يادت نمياد كي آدمت كرد چه كنم؟

جواب "یه دوست"

ميدوني بزرگ ترين اشتباه ما چيه؟ تا يك نفر اظهار آگاهي از چيزي كرد سريع ادعايش را قبول ميكنيم. خود من اگه ميگم تا حدي از بعضي چيزها آگاهم دليل بر علامه و فاضل بودن من نيست. من يك سري چيزهايي را ميدونم كه ممكنه اشتباه باشه يا اشتباه برداشت كرده ام! يا ممكنه درست باشه.

پس، حرف من نوعي يا يك نفر ديگه و به قول شما يكي  ازاين حاجي ها نبايد معيار انجام كار يا سندي بر درست بودن يا اشتباه بودن كاري باشه. اما ميرسيم به سوال شما( ومجتبي از منبر بالا مي رود!).

به قول مولانا:

هفت شهر عشق را عطار گشت                 ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم!

همچين سوالاتي را بايد از چندتا آدم عاقل و بالغ و عاشق پرسيد نه از من! ولي خب اندازه درك خودم ميتونم برات توضيح بدم.

اگه دينمون را بسپريم به دست همين آقايون، چند روز ديگه ميشيم ورژن پيشرفته طالبان! خب عاشق شدي، مرتد كه نشدي! گفته ميشه به معشوق اظهار علاقه نكنيد و بهتره اين عشق را مخفي كنيد و.... ولي مگه اين دل فلان فلان شده اين چيزها را ميفهمه؟ يكيش خودم! مگه ميفهميد؟ اينقدر فشار آورد و اذيت كرد و.... كه به قول آقايون گناه كبيره كرديم و با معشوق هم كلام شديم(البته در مكان عمومي!) و....

تا اينجا من هيچ حرفي ندارم به شما بزنم! تا اينجا من يك شيعه معتقد هستم كه نماز ميخونم، روزه ميگيرم، عزاداري ميكنم و... حالا عاشق شدم، مگه جنايت كردم؟ مگه عاشقي جرمه؟ اگه عاشقي جرمه، چرا قرآن هيچ دستوري در قبالش نداده؟ چرا پيامبر نگفته مثلا دستش را قطع كنيد!

خب برسيم به بعدش! به عنوان يه دوست چندتا نكته كوچيك را بهت يادآوري ميكنم. ببين اين عشقه يا يك هوس*! خب به قول خودت عشق. سعي كن همينجور كه اين عشق را پاك و دست نخورده در خودت پيدا كردي، همينجور اين عشق را پاك و دست نخورده نگه داري. خودم دارم هلاك ميشم، ولي تا حالا فكر ميكنم تونستم همونجور پاك نگهش دارم! براي شروع دست عشقت را لمس نكن، يا بوسش نكن و.... كم كم خودت ميفهمي عشق پاك يعني چي و از عشق(گفتم از عشق نه معشوق!) چي مي خواهي!

خود خدا، آدم را با عشق آفريد، عاشق تر از خدا وجود نداره، اونوقت به نظرت همون خدا مياد عشق را منع ميكنه؟!! بالاي هوس يك"*" زدم كه الان يكم برات بازش كنم. ببين عشق چشمات را باز كرده يا چشمات را بسته؟ اگه چشمات را باز كرده، همون عشق حقيقيه و به نظرم خدا از همچين عشق هايي بين دونفر لذت ميبره و اسلام هم هيچ مشكلي باهاش نداره، اگه ه ميبيني عشق كورت كرده بدون همون چيزيه كه بعضي ها هوس تفسيرش ميكنن، بعضي ها عشق مجازي و.... اگه عشقت حقيقيه همه ي زندگيت را هم روش بگذاري مطمئن باش پشيمون نميشي، اگه هم مجازي كه بهتره بدوني به كاه دون زدي! اميدوارم عشقت حقيقي باشه.

نه عزيزم، عاشقي خيلي قشنگه و من تا حالا نديدم اسلام منع كنه! مگر عشق مجازي كه ميگه آدم را كور و كر و.... ميكنه!

اما در مورد حاج آقا! ببين مثلا يك عده از علما هستن كه نسبت به عرفان نظر خوبي ندارن و به كل منعش ميكنن! اونوقت به نظر خيلي از عرفا حضرت علي (ع) نمونه ي كامل يك عارف كامله، پس اون دسته از علما حضرت علي(ع) را.....

ميرسيم به عشق! مطهري فكر كنم در جلد چهارم آشنايي با قرآن، در تفسير سوره ي نور ميگه در زماني كه دستورات اسلام اجرا ميشد و دختر و پسر در جواني با هم ازدواج ميكردند به قول خود مطهري شب زفاف كم از صبح پادشاهي براشون نداشت! و بعد هم اين دختر و پسر چنان الفتي با هم ميگرفتند و عشقي ميورزيدند بس ديدني و شنيدني. چون روابط محدود بود و گرل فرند و بوي فرند نداشتند و اوالين كسي كه پسر را به اين حظ و بهره ميرساند دختر بود و اولين كسي كه يك سري از قيود را از پاي دختر باز ميكرد شوهرش بود و از نظر روانشناسي زن و شوهر در ذهن هم جاودانه ميشدند و.... اما خود مطهري ميگه: "در زماني كه"... الان كه وضع به كلي تغيير كرده و حاج آقا نبايد از ما انتظار داشته باشن مثل اجدادمون عمل كنيم!

حرف من اينجا اينه: اگه اون دسته از علما قطره اي از درياي عرفان را نوش جان كرده بودند هيچ وقت همچين حرف هايي نميزدند، اون حاج آقا هم اگه عاشق شده بود اينجوري زر زر نميكرد!

اما قسمتي از كامنتت. تو وجود من هزارنفر ميگن دارم اشتباه ميكنم و دور و برم همه هركي بهم ميرسه ميگه اينا همه چرت و پرت محضه، ولي من كار خودم را ميكنم! تو هم فقط كاري كه به نظرت درست مياد را انجام بده. درضمن حضرت علي(ع) فرمودند هيچ وقت دين خود را به افراد گره نزنيد. اگه تفسيرش كنيم اين معني را هم ميده كه هيچ وقت افرادي(هرچند مذهبي) را به دين گره نزنيم.


پ.ن: شرمنده "یه دوست" جان و ببخشید که جسته و گریخته نوشتم. فرصتم کم بود.

پ.ن: یکی از بهترین نوشته هایی که در این چند وقت خوانده ام

پ.ن: کمال غلط کردم گفتم ایدز گرفتیچرا بهت برخورد و برام پست گذاشتی؟خب اگه تا ۳شمردم و آچتی(!)نکردی آرزو میکنم هپاتیت هم بگیری!زن هم بگیری تا مرض هات کامل بشه

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 1:52  توسط مجتبی 

ساعت 3نيمه شب بود، تلويزيون را خاموش كردم و اومدم بخوابم كه ديدم صداهاي عجيب غريبي از طرف هاي اتاق مامان و بابا مياد!! صداي آه و اوه ويس و يس!! خدايا!! يعني چي!!بيربط: (( آخه از پدر و مادرم سني گذشته!!)). بيشتر گوش دادم تا مطمئن بشم صدا از اون طرف هاست!!!

دست خودم نبود، در را باز كردم و پريدم تو و كليد لامپ را زدم!! خداي من!! چي ميديدم؟؟ هيچي!!! آخه بابا كه سركار بود و مامان هم بيمارستان پيش مادربزرگ!! اما صداي واضح آه آه!!

گوشم را چسبوندم به ديوار!! از خونه همسايه بود!! از خارجكي بلغور كردنش معلوم بود فيلمه و هيچ اتفاق خاصي اونطرف ديوار در حال رخ دادن نيست!! تموم لامپ ها را خاموش كردم و داخل جام دراز كشيدم و پتو را كشيدم تا روي سرم!! ولي مگه صدا قطع ميشد!! فكر كن يك پسرجوون شب ساعت3 مي خواهد بخوابه اونوقت دارن بغل گوشش آه و اوه ميكنن!! بابا ما هم آدميم، دل داريم!!

يك چند دقيقه اي گذشت و همسايه ما دست بردار نبود!! لجم گرفت. رفتم لامپ اتاق را روشن كردم و يواش با دست زدم به ديوار مابين خونه خودمون و هسايه!! صدا كم نشد!! محكمتر زدم!!! نشد!! با مشت و لگد افتاده بودم به جون ديوار بدبخت، بلكم اين همسايه ما بفهمه!! اما مگه ميفهميد!!!

رفتم عقب، با سرعت رفتم طرف ديوار، مثل فيلم تام و جري هست ها، منتظر بودم همسايه مون ديوار را باز كنه!! ولي لامصب اينم نفهميد و چنان خوردم تو ديوار كه كل خونه ما كه سهله، محله لرزيد!!! ((تريلي 18چرخ خودتي!! كلا من زورم زياده!!!))

ديدم يارو چنان غرق شده كه اين صداها كارگر نيست!! رفتم تو جام و تا خود صبح صداي آه و اوه شنيدم!! يك نگاه به ساعت كردم ديدم5 و خورده ايه!!! وضو گرفتم و نماز صبح را خوندم و همين كه رفتم تو جا خوابم برد!!!خدا نميشه در چنين شرايطي ساعت 3نماز صبح بخونيم؟!!!

هنوز جاهاي خوشمزه داستان مونده!!! زن همسايه مون چند وقت بعد مادرم را ديده بود و گفته بود:

چندوقت پيش دخترم خونه تنها بوده، يك صداهايي از خونه شما ميومده!!! چكش ميكوبيديد!! پتك ميزديد!!چيكار ميكرديد؟!! تا صبح كه ما اومديم خونه دخترم چشم روي هم نگذاشاته بود از سروصدا!!! بعد مثل اينكه وقتي صدا ماشين ما را شنيديد ديگه سر وصدا قطع شده!!

مامانم هم گير داده بود اونشب كه خونه تنها بودي چيكار ميكردي؟؟!! لجم گرفته بود مي خواستم بگم دختره از سروصداي من خوابش نبرده يا آه و اوه فيلم هاي پور*نو. ولي بيخيال شدم!! از اونشب به بعد هروقت بابا نبود و مامان ميرفت پيش مادربزرگ غيرممكن بود اجازه بدن داداشم بره خونه خاله ام!!!

چندوقت بعد هم اين اتفاق افتاد!! حالا هي داداشم ميگفت اين صداي چيه؟ من: كدوم صدا؟!!

-مجتبی یک صداهایی از خونه همسایه میاد!

- بگیر بخواب!!فکر میکنی!من که صدا نمیشنوم! اینا صداي جيرجيركه!!!

 ورچسب: خاطرات پور* نوی من!!


پ.ن:کمال ممنون! خیلی خوش گذشت.البته میدونم به تو هم خوش گذشته چون با یک کوهنورد حرفه ای کوه رفتیاون چندباری هم که نزدیک بود از قله پرت بشی شانس آوردی حرفه ای بودم و نجاتت دادمبه اضافه شکلک من همیشه راست میگم و همه ی این اتفاق ها واسه کمال افتاد! 

پ.ن:شرح نه چندان کامل آلپ نوردی ما را اینجا بخوانید!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 9:44  توسط مجتبی